پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
52
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
زهر بخورانند با خشم آن مايعى را كه به او داده بودند تا بنوشد پرت كرده است و چندين بار نام شما از دهانش بيرون آمد و به نظر مىآيد كه اين نام سبب شده كه هيجانش دو برابر گردد . » محمود ، آن نيك مرد همهچيز را به ما نگفت . پاشا در يك لحظهء كوتاهى كه پس از تب خيلى داغ آرامش يافته بود دو تن از علما با حاكم شرع بايزيد را به حضور خود خواند و به آنها راز گرفتارى ما را گفت و به آنها نشان داد كه عيسويانى كه به اين اندازه آزار كشيدهاند ( چنان كه ما گرفتار شده بوديم ) اگر آزاد شوند امكان كنار آمدن با آنها ديگر وجود ندارد . « بشتابيد و آنها را نابود كنيد ، اگر مىخواهيد كه بدبختى تازهاى به شهر شما آسيب نرساند . » اين سخن را بعدا به آنها گفته بود . علما به آنچه كه پاشا گفته بود فتوى دادند و رستم ، خونخوارترين پيشكارانش آمد تا سر ما را تحويل بگيرد . محمود آقا آن پيرمرد بزرگوار با دلاورى از چنين فرمان ناجوانمردانه از كسى كه در حال هذيان است و بازپسين نفس خود را مىكشد سرپيچى كرد . همان روز آن خاموشى كه پيرامون ما را فراگرفته بود شكسته شد و ناگهان فريادها ، با شناسائى كمى كه از جايگاه كاخ داشتيم ، از حرمسراى پاشا به گوش ما رسيد . به زودى آقا تقريبا با سرلخت به نشان سوكوارى نزد ما آمد و گفت ديگر پاشائى نيست . اين آگهى در ما يك جنبش شادىبخشى پديد آورد كه با انديشه و تأمل به زودى جلويش را گرفتيم . درست است كه ما خبر مرگ مردى را كه خيلى مايل بود ما را نابود كند دانستيم و ليكن سرنوشت ما بستگى به جانشين او دارد . آيا چهكسى جاى او را مىگيرد ؟ حق گزينش فرمانروايان را اين استان براى خويش نگهداشته است و تنها باب عالى بايد بپسندد . شهر بايزيد پس از مرگ محمود پاشا خيلى زود به دو دسته بخش شد : يك دسته آنان ابراهيم برادر محمود را به پاشائى مىخواستند . آنها تفأل نيك مىزدند كه او مردى است كه در بدبختىهاى بزرگ آزموده گشته است ؛